هیچ جز حسرت نباشد کار من ،بخت بد بیگانه ایی شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند،وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان ،روز وشب در چشم من راز مرا
گوش برد می نهد تا بشنود،شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست؟!!
فکرت آخر از چه رو آشفته است ،بی سبب پنهان مکن این راز را
دردگنگی در نگاهت خفته است ،گاه می نالد به نزد دیگران
(( کاو دگر آن دختر دیروز نیست ))
(( آه ،آن خندان لب شاداب من ))
(( ابن زن افسرده مر مو ز نیست))
گاه می کوشد که با جادوی عشق
، ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد با فریاد خشم ، زین حصار راز بیرونم کند
گاه می گوید که : کو ،آخر چه شد ،آن نگاه مست و افسو نکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش وگرم ،نیست پیدا بر لب تب دار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او،بی صدا نالم که :این است آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست؟ ،زیر لب گویم چه خوش رفتم زدست
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:32  توسط سارا
|
وناگاه،
از اتش لبهایش
،جرقه ی لبخندی پرید،
در ته چشمهانش
تپه شب فروریخت ،
ومن در شکوه تماشا ،
فراموش صدا بودم ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:36  توسط سارا
|
گفت: به خاطر چه زنده ایی؟؟!
گفتم :به خاطر هیچ ,در حالی که تمام وجودم می گفت به خاطر تو !
گفتم : تو به خاطر چه زنده ایی؟؟!
گفت :به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است ؟؟!....


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:12  توسط سارا
|
از پس شیشه عینک استاد سرزنش وار به من می نگرد
باز در چهر ه ی من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد
می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناهست گناه
وای اگر بر دل نو خاسته ایی شکر عشق بتازد بی گاه
می نشینیم همه ساعت خاموش با دل خویشتنم دنیای است
ساکتم گرچه به ظاهر اما ... در دلم با غم تو غوغایست
مبصر امروز چو نامم را خواند بیخبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غایب
بچه ها هیچ نمی دانستند که من آنجایم و دل جای دگر
دل آنهاست پی درس وکتاب دل من درپی سودای دگر
من بیاد تو آن روز بهار که ترا دیدم و درجامه زرد
تو سخن گفتی ُاما نه زعشق من سخن گفتم ُاما نه ز درد
من بیاد تو ان خاطره ه یاد آن دوره که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می نگرد از پس شیشه عینک استاد
با خیالت خوشم از اول زنگ لحظه ای فارغ از این دنیایم
زنگ خورده است :منوچهر بیا تو فریدون برو ُمن می ایم !
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:40  توسط سارا
|
((هنوز در سفرم خیال می کنم که در آبهای جهانی دقایقی ست
ومن مسافر قایق ُ هزار ها سال است سرود زنده دریا نوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم و
پیش می دانم
مرا سفر به کجا می برد ُ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند
کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد
کجاست جای رسید وپهن کردن یک فرش وبی خیال نشستن ))
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط سارا
|
تو به من خندیدی ونمی دانستی که من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم باغبان ا ز پی من تند دو ید سیب دندان زده را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز...
سالهاست که در گوش من آرام آرام ُ خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
" که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت ؟؟! "


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:53  توسط سارا
|
(رنگها )
رنگ قرمز =هیجان -قدرت -سکس-شهوت-سرعت-خطر.
رنگ آبی= اعتماد-قابلیت -اطمینان-اعتبار-تعلق-خونسردی.
رنگ زرد = گرما -اشعه خورشید -خرسندی-شادی.
رنگ نارنجی= بازیگوشی -خونگرمی-سرزندگی.
رنگ سبز= طبیعت -طراوت -خونسردی-آرامش-خونگرمی -وفور نعمت .
رنگ ارغوانی= صداقت -معنویت-بزرگ منشی.
رنگ صورتی= لطافت -ملاحت -فرهیختگی -امنیت .
رنگ سفید = خلوص-عفت-پاکدامنی- جوانی-تخیلی-نرمیوملایمت .
رنگ سیاه =کارکشتگی-دلفریبی-جذابیت-ابهام-پیچیدگی.
رنگ نقره ای=اعتبار-وجهه -آبرومندی-گرانبهایی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:20  توسط سارا
|
,in the game of loveُ
there will be good times,and there will be bad times.both are inevitable.
sex
without love is an empty experience ,but as empty experiences go, its one of the
best in the world.



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:31  توسط سارا
|
تو ی دنیا دوتا نابینا می شناسم !
یکی تو که هیچ موقع عشقم را ندیدی ویکی،
من که کسی را جز تو ندیدم 


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:15  توسط سارا
|
لیلی ومجنون
خسرو وشیرین
یوسف وزلیخا ...
اینها نشانه های عشقند وعشق نخستین نیاز بری پیوند
عشق یعنی دوست داشتن به اضافه صداقت ،رفاقت ،معرفت
عشق یعنی امروز ،فردا وهمیشه .
عشق آن سوی ((من )) است .آن سوی تردید ،آن سوی اگر ،اما ،شاید ...
عشق کودکی است که بوی صداقت و صراحت می دهد .دست عشق را در کوچه های پر از ازدحام زندگی نباید رها کرد .
عشق را نباید رنجاند ،نباید گریاند .
عشق را باید پاس داشت .
عشق آتش است ،آتشی سوزنده که اگر با پیوند ،مهارش کنی ،سازنده می شود .وتو هفت شهر عشق را گشته ایی وبهاین حقیقت رسیده ایی.
به تو ،دیده احترام می نگریم و دستت را به گرمی می فشاریم ،چرا که میان سوختن و ساختن راه دوم را برگزیده ایی.می خواهی دست در دست ،شانه به شانه عاشقی دیگر زندگی مشترک را آغاز کنی و با همه ی تلاش وتوان برای دستیابی به زندگی سالم و شرافتمندانه بکوشی .
تو گل کرده ایی به آفریدگار عشق ((یا علی ))گفته ایی وهمراه و همگام شده ایی با عاشقی دیگر در راه
پر فراز وفرور عشق.
می خواهی با پیونده های زناشویی به عشق مقدس نداوم بخشی.می خواهی شکوفه لطیف عشقت را از آفت علفهای هرز عیش مصون بداری.
می خواهی برای شادی ها وغم هایی که در راهند ،شریک بیابی و با کیمیای عشق همه را خوشبخت کنی .
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 8:37  توسط سارا
|
می شه هیچ چیز و ندید ،فقط نگاه کرد
روزهای مقدس رو خرد وفد ات کرد .
اما عشق فریاد یک درد عمیق ،شبای عشق و نمی شه بی صدا کرد .
غربت صدای گریم ،"درد بی تو بودنه" ،بی صدا شکستنم ،صدای شعرهای منه .
مثل خوشبختی تو دوری ،از من ،اما همیشه طعم گریه های تو
تلخی حرفای منه ،من مصیبت با رفتنت شناختم ،به جای ترانه ها ،مرثیه ساختم .
قصه هام ،غم نامه ایی برای تو شد . هر کلام من فقط صدا ی تو شد .
از منم به من، تو نزدیکتری ،اما همیشه ،
سردی دوری تو از تن من دور نمی شه
درد این فاصله ها منو به فریاد می کشه
توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 8:23  توسط سارا
|
ساده بگویم
"نگاه زاده علاقه است "
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو ازآن خود نیستی
زمان می گذرد و زمانه نیزکودک می شود
جوان هستی ،جوانی نمی کنی ،می گذری
پیر می شوی ومی مانی ،
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ایی هستی که با تو هست ،نیست .
باز در پی آن علاقه ی پنهانی ان نگاه همیشه تازه هستی .
باز آن دوچشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی
غافل از آنکه او دیگر تکه ایی از تو شده
سایه ای خوش بر دل تو
گوش کن" گمشده این دل خراب سر شار از عطر نگاه توست ، عزیز دل..."
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط سارا
|

همه را
همه را دوست می دارم
هم او که ما را می بیند و انگا رنمی بیند
هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم
هم او را که خدا حافظ ما را می شنود و نمی شنود و بالا می رود ،هم او را که سلام ما را شانه بالا می اندازد !
حتی او!
گرچه می دانستیم که اوحتی با خود، خود هم نیست چه برسدبا من ،من !
او را هم از صمیم دل دوست دارم
چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نامراد ،با او همه بستر شد.
همه را دوست دارم ،حتی پاره های تنم را همه خطاها و پریشانی های مرا د رمی گذرند و می بخشند...
محض رضای گلی که بود و عطر و لحن قشنگ مریم دارد
همه را دوست داشته باشیم .همه را ...


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 8:5  توسط سارا
|
عصری تابستانی وهوایی که کم دیده ایی
گفتم :این روزها دل خیلی بهانه ترا می گیرد
هوای دین ترا دارد
گفت :م یدانم همه چیز بهانه است،برای شانه به شانه شدن ،در حال وهوای با هم بودن رفتن ونشستن و گریستن
گفتم :چرا گریه !رفتن و نشستن درست !
اما گریستن را نمی خواهم نه !
گفت برا ی حرمت نگاه ناگهان تو ،برای یک دل دریا حرف ناگفته
گفتم :وبرای هر انچه که گفتم و گفتم و نشنیدی!
گفت :برای انچه که خواستم و بودی ،خواستی ونبودم
وبرای هر چه که نمی دانم !گفتم :در تمام این سالها ،که همه از یادش برده اند ،
تو تنها کسی هستی که هستی!
گفت :دراین دل ،دل دلواپسی،عزیر دل!
وقتی تو هستی انگار همه نیستند .
شب،از آن شبها که در عمرت کم دیده ایی،دریا دریا ستاره !

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 7:54  توسط سارا
|
دوستت داشتم ...یادت هست ؟
گفتم دوستت دارم ...وتو گفتی :کوچکی برای دوست داشتن ...
رفتم تا بزرگ شوم ...اما آنقدربزرگ شدم که یادم رفت...
"دوستت دارم. "
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 7:43  توسط سارا
|
دلم میخواست عشقم را نمی کشتند :صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند.
چنین از خاکسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کرد .به باد نامرادی ها نمی دادند ُبه صد یاری نمی خواندند ُ
به صد خواری نمی راندند.
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند.دلم می خواست یکبار دگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار درچشم سیاهش خیره می ماندم
ُدلم یکبار دیگرُ همچو دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار همچو دیدار نخستین ،پیش پایش دست و پا می زد .
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد .
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد .
دلم می خواست ،دست عشق ،چون روز نخستین هستی ام را زیر رو می کرد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:1  توسط سارا
|