"چون وقتی روحی تقسیم می شود وهمیشه به یک بخش نرینهویک بخش مادینه تقسیم می شود"
روح "آدم" تقسیم شد و"حوا" ،از درون او توّلدیافت.
شهامت خطر را داشتن ، به خطر شکست تن دادن، خطرنومیدی وسرخوردگی راپذیرفتن، اما هر گز دست از جست و جوی عشق نکشیدن.کسی که از این جست و جو دست نکشد پیروز میشود.
امکان دارد در هر زندگی با بیشتر ازیک بخش از وجودمان ملاقات کنیم؟
بله ـ وقتی این طوربشود قلب تکه تکه می شود ونتیجه ی آن دردورنج است.

خدا چرادل منوشکستن
چرا دستای عشقمو به زندگی بستن
دارم می سوزم
چرا رها کردی میون راهم
می خوام بمیرم، ولی بی گناهم
دارم می سوزم ، دارم می سوزم
بگذار بسوزم ...![]()
![]()
![]()
هیچ کی نمی تونه بفهمه، که دلم از چی گرفته
هیچ کی نمی تونه بفهمه ،که صدام از چی گرفته
هیچ کی نمی مونه تا با من ، توی راهم همسفر شه
آخه می ترسه که با من، با دل من در به در شه
هیچ کی نمی دونه که چشمام، چرا همیشه خیس خیس
چرا هیچ کی حتی یه نامه ، واسه من دیگه نمی نویسه
هیچ کی نمی دونه که قلبم،تا حالا چند دفعه شکسته
هیچ کی نمی دونه سر راه اون، تا حالا چند دفعه نشسته
آخه تو کلبه ی سوت و کور قلبم، خورشید که جانمی شه
می دونم که تا لحظه مرگم،بگردم دنبالش پیدا نمی شه....
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمهای کورم به راهت بشینه
برای دل من، واسه قلب خستم، منی که غرور، رو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی ترا خواست یک روزی بد آورد
برای دل من، واسه جسم خستم منی که غرور را تو چشمات شکستم
واسه من که بر عکس کار زمونه، یکی نیست که قدر دلم را بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه، که چشمهای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره ، تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم سازه، ناسازگاره، سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب وخیالم همش فکر اینم که دستات وبازم ، تو دستام بگیرم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمهای کورم به راهت بشینم...

پروانه من در تاری افتاد که عنکبوتش سیر است ،
نه می تواند پرواز کند ،نه بمیرد![]()
(دانته)
سلام پسر ها و دختر ها من اومدم
راستی تا حالا فکر کردین که شب چرا آفریده شده ؟ منتظر نظرهای زیباتون در مورد شب هستم .فعلا![]()
![]()
زندگی مثل بازی شطرنج ، هم کیش داره هم مات .
اگر با فکر بری جلو بازی را بردی ولی اگر با عجله بری وبدون فکر
پیش ببری هم کیش می شی هم مات ودیگه راه برگشتی
نیست "پس باید سعی کرد با فکر راه رفت ."
{عشق بی پایان}
"از ویکتور هوگو"
آیا یاد داری که تا امروز یکسال از روزیکه سرنوشت من معلوم شد م یگذرد ؟
چون من بادلی سوزان از عشق بی پایانم زا پیش رویت آشکار ساختم وتو نیز به سادگی پرده از روی عشق پنهانی خویش برداشتی راستی بسان شیر دلیر شدم ،
دلم آسوده گردید وشادمانی وخوشبختیم از این بود که دانستم کسی مرا دوست میدارد، اوه ترا به خدا بگو آیا هنوز آن شب را فراموش نکرده ای؟ بگو که ان شب را بیاد داری زیراغم شادی وهمه چیز من ان شب است .
عزیزم هنوز یک سال از ان شب زیبا وشادی بخش نگذشته است ولی در این اندک زمان بسیار رنج برده ام بگذار رازی را که به هیچ کس جز تو نمی توانم گفت آشکار سازم .نمی دانی آن روز که خانواده ما از عشقمان اگاه گشتند وقرار شد دیگر من وتو یکدیگر را نبینیم وبا هم سخنی نگوئیم چقدر آشفته وپریشان گردیم بیدرنگ به اطاق خویش رفتم ودر تنهای به تلخی گریستم ابتدا می خواستم با آغوشت پناه برم ولی زود چهره زیبایت پیش چشمانم امد ودانستم که باید برای عشق تو زنده باشم .آنگاه بر تیره روزی خویش اشکها ریختم زیرا بی تو ودوراز تو زندگانیم از مرگ تلختر است .
از آن روز هر جا می روم ، وهر کار می کنم و بهر چه مینگرم روی ترا پیش چشم می بینم ویکدم فراموشت نمی توانم کرد امیدوارم که آنچه در این نامه می خوانی سبب اندوه وآزردگیت نشود .خیلی خیلی شادمان می شوم اگر تو هم به آنچه در دل داری بی پرده برای من بنویسی امروز صبح وعصر ترا دیدم .باید هم دیده ابشم زیرا امروز که یکسال از قرار عشق ومن وتو میگذرد نمی بایست بدون شاد کامی سپری شود .
امروز صبح جرات نکردم با تو سخنی گویم چون اجازه سخن گفتن را به من ندادی.هر چند این فرمان مرا بسیاررنج داده است ولی باز گفته ات را گرامی وارجمند و شمرده فرمان برداری نمودم .
دیری از شب گذشته است .تو اکنون بی خیال د رخواب ناز رفته ای ونمیدانی که شوهر وفادارت همه شب پیش از خواب چند تا رمویت رابر لب مینهد وبا پاکی می بوسد.
{ای عشق من }
"از ویکتور هوگو"
عزیزم از من خواسته بودی چند کلمه برایت بنویسم اخر چه میخواهی بنویسم که تا کنون هزار بار برایت نگفته با ننوشته باشم آیا می خواهی باز تکرار کنم که :
ترا دوست میدارم .
مگر نمیدانی که کلمه وسخن را یارای آشکار ساختن گفته های دل ورازهای نهان نیست ؟اگر بگویم ترا بیش از جان وزندگانیم دوست می دارم تازه چیزبزرگی نگفته ام چه تو خوب آگاهی که من ارزشی به زندگی وجانم نمیدهم باز میگوئی من ترا کوچیک می شمرم وآنگونه که سزاوار توست احترامت را نگاه نمیدارم وارزشت را نمیدانم چند بار بگویم که اگرترا بزرگ ومحترم نمیدانستم هیچ گاه دل به دستت نمی سپردم وجان وزندگانیم را به رایگان فدایت نمی ساختم از این گذشته چرا آخر ترا شریف وارجمند ندانم ؟
اگر هم یکی از مانا شایسته ومقصر باشد بی گمان تو نیستی من نمی ترسیم از اینکه تو ناشایسته وبی ارزشم دانی زیرا امیدوارم از بی آلایشی وپاکیم آگاهی داشته باشی من خود را شوهر تو میدانم وتنها کسی که میتواند مرا از این سعادت ناامید نماید تویی ای نازنین پیرامون تو چه خبر است .
آیا اطرافیانت سرزنش وآزارت می نمایند .
مرا از همه چیز آگاه کن .خیلی دلم میخواهد که بهر تو کاری از دستم بر آید وانجام دهم هیچ میدانی من چه اندیشه ایی دارم با همه دشواریها باز همیشه بخود میگویم که اگر یک روز هم باشد من شوهر مهربان تو خواهم شد آری اگر فردا با هم زناشوئی کنیم من حاضرم پس فردا دست از جان وجهان بشویم وبشاد کامی روی از این گیتی بپوشم چه کسی میتواند مرا سرزنش کند! یک روز خوش گذراندن بهتر از عمری تلخ کام زیستن است .
ای مهربان یار به من بیاندیش زیرا من به کسی جز تو نمی اندیشم .
اگر میدانستی چقدر ترا دوست می دارم ؟ هیچ کاری نیست که من برای خاطر تو انجام ندهم ؟پیوسته میکوشم تا بهتر شایستگی زندگی را با تو داشته باشم.پس با این همه روا نیست که مهر خود را از من دریغ نمائی .میخواستم سخن دیگری به تو بگویم .آگاه باش که از این پس دختر (ژنرال هوگو ) هستی .
کاری که شایسته تو نیست مکن .اجازه مده کسی نامت را به کوچکی یاد کند و با چشم بد نگاهت نماید ممکن است پیش خود مرا مغرور پنداری وگمان کنی بنام وجاه پدر یا خودم ارزش میدهم ولی خدا گواه است که من به هیچ چیز جز عشق تو ارزش نمی دهم وزمانی بخود میبالم که دوستم داشته باشی.خدانگهدار ولی بی گمان دیگر بعهدت وفا نخواهی کرد.
